شاعر: آلفرد دو موسه
مترجم: پریسا سردشتی

پس ای دوستِ عزیزم، عازمِ سفر می‌شوی!
بدرود؛
بگذار نادانان، دیوانگی‌ات را نکوهش کنند.
هر راهی که پیش گیری، هر سرنوشتی که در پیش باشد،
تنها راهنمای این جهان، دستِ مهربانِ یک دوست است.
با این همه، مرا تنها می‌گذاری، من که از ملال لبریزم.
اما چه باک؟ امیدِ دیدارِ دوباره‌ات
در میان تلخی‌های زندگی،

آن شهامتِ کودکانه را به من خواهد داد که نامش پیری‌ست.
تنها گاه‌گاهی، در کنار معشوقت،
دلی را بیاد آر که بزرگی‌اش را
بهتر از آن بازِ زرینی که بر کلاهخودم نشانده‌ام، نشان داد؛
دلی که بی‌درنگ و آزادانه دوستت داشت،
در شکوه و شکوفاییِ جوانیِ زیبا،
و اکنون، برای همیشه، در خاموشی غنوده است.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.